دانلود رمان|رمان بوک|رمان

-

#پارت_دو

#تاو_نهان




با لبخند سمتش رفت، دستان مادرش را گرفت و گفت:

-در زدن این دستا با تموم دستا فرق داره

دست مادرش را بالا آورد رویش بوسه ای کاشت، مادرش دست روی سرش کشید و گفت:

-یه اسپند واست دود کنم.

خنده ای کردم و گفتم:

-کاری داشتی؟

-آره گفتم چون به زور راضی شدی بیای حتما هنوز آماده نشدی، اما میبینم شاخ شمشادم مثل همیشه آماده و خوش تیپه

دست بالا بردم روی خرمن موهایش کشیدم و گفتم:

-و شما هم مثل همیشه زیبا

-سفارش دادم یه دسته گل آماده کنن، تو راه داریم میریم باید بگیریمش، کادو هم آمادست.

با یاد آوری دیدن آن ها عصبی عقب رفتم، چرخیدم و سمت آینه رفتم، ادکلن را برداشتم و گفتم:

-امشب شب خاصیه

کمی طول کشید که بالاخره صدای نگرانش را شنیدم:

-مادر پندار، یهو یه کاری نکنیا، زشته مهمونای زیادی دعوت هستن.

نیش خند زدم و کتم را از روی تخت برداشتم و سمتش رفتم، سرش بالا بود نگاهم می کرد، لبخندی تحویلش دادم و کتم را سمتش گرفتم و گفتم:

-شما نگران هیچی نباش، اونا زشتی و خیلی سال پیش باید تجربه می کردن

کت را از دستم گرفت و من چرخیدم، با کمکش کت را تنم کردم، سمتش چرخیدم، به چشمان نگرانش نگاه کردم، دستانش بالا آمد همان جور که یقه ی لباسم را مرتب می کرد، گفت:

-بسپار دست خدا پندار

-سنشو نمی دونی؟ پاش لب گوره، خدا اگر می خواست کاری کنه تا حالا می کرد نه که این مدلی بمیره بدون ذره ای سختی، این یعنی خدا می خواد که من حق یکی یکیشونو کف دستشون بزارم

سر به زیر برد، کمی خم شدم سرش را بوسیدم و گفت:

-تا پنج دقیقه دیگه میام پایین

-باشه

چرخید سمت در رفت اما باز چرخید نگران نگاهم کرد و گفت:

-قلبش ضعیفه

-از کوچیکی شنیدم قلبش ضعیفه، الان من سی و چهار سالمه اون هنوز زندست و امروزم تولدشه، اونی که قلبش ضعیفه پسرته مادر نه اون

لبخند زد سر تکان داد و گفت:

-تو هم خوبی، پسرم سالمه با کلی خاطر خواه، در ضمن این بوی عطر جدیدت هوش منی که مادرتمو برده وای به حال اون دخترایی که لحظه ای چشم ازت بر نمیدارن

بی اختیار پوز خند زدم و چرخیدم، مادرم رفت و در را بست، سمت میز رفتم تلفن همراهم را برداشتم، چند پیام آمده بود، بازش کردم از طرف یاشار بود.

-سلام شازده، روز تعطیلی قرار بود با من بگذرونی حالا که می خوای بری جشن تولد سلطان بزرگ، عمه خانمتون، منو مادرم هم دعوتیم، می بینمت

باز خوب بود که یاشار می آمد یه هم صحبت داشتم کسی که از همه چیز با خبر بود و رفیق خیلی خوبی برایم بود، پیام بعدی را باز کردم:

-راستی به این منشی جدیده گفتم فردا ساعت نه اون جا باشه

صفحه ی گوشی را قفل کردم درون جیبم گذاشتم، چرخیدم سمت در رفتم و از اتاق بیرون رفتم، تا طبقه ی پایین را با قدم های بلند طی کردم، پایین پله ها با دیدن، محبوبه خانم که انتخاب مادر بود سر تکان دادم و گفتم:

-قهوه ی این سری زیاد باب میلم نبود، آدرس میدم همون جایی که میگم خرید کن

-چشم آقا

صدای قدم هایش را شنیدم ، چرخیدم سمت پله ها که به محبوبه گفت:

-محبوبه غذای ظهر خیلی زیاد اومد، واسه خودتون بردار بقیشم بده به کارگرای باغ یا بخورن یا با خودشون ببرن

-باشه خانم

نگاهم کرد و گفت:

-بریم

دستم را سمتش گرفتم، دست در دستم گذاشت از پله های باقیمانده پایین آمد، در کنار هم از خانه بیرون رفتیم، به باغ و باغبون ها نگاه کردم و گفتم:

-کارشون خوبه

-خیلی، منم راضی بودم، این باغ واسه تابستون امسال معرکست

سمت ماشین رفتیم، در را برایش باز کردم و او روی صندلی نشست، در را برایش بستم سمت دیگر ماشین رفتم در را باز کردم و سوار شدم، در را که بستم گفتم:

-ردیف کردی کی بفرستمت؟

-پندار جان بی خیال، من که تا حالا نرفتم الانم با چند تا زن نمی تونم برم، خصوصا که تو هم نیستی

-یه خوش گذرونی با دوستات، چرا انقدر خودتو عذاب میدی، بعد این همه سال با من بودن، میخوای یکم تنهایی خوش بگذرونی

-چی بگم بخدا، اونا که راضین تازه زودتر از من آماده هستن، اما اونا بار چندمشونه و من اول

-تو هم میری و عادت میکنی بازم میری دانلود رمان

-پن...

-کاراتو کردم این که چند نفر می خواین برید مشخص کنید تا رفتنتونو اوکی کنم

-سه شنبه خونه ی هانیه دعوتیم، ببینم چی میشه

با باز شدن در باغ حرکت کردم و بیرون رفتم، همان جور که مامان خواسته بود، دسته گلی که سفارش داده بود را گرفتیم و سمت آن خانه حرکت کردیم.





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند 1398 | 18:03 | نویسنده : رمان |

#پارت_یک

#تاو_نهان



توضیحات:

-این داستان بر اساس واقعیت نوشته میشه، یه داستان شبیه خودش، نه دختری شبیه همه، نه دختری متفاوت، فقط شبیه خودش.

نه پسری شبیه همه و نه خاص، فقط خودشه، نه متفاوت، نه مثل ما.

داستان از زبون هر شخصی که توی رمانه شنیده شده، منم که شاخ و برگ این رمان واقعی بهش میدم، تا شما ارتباط بهتری با داستان بگیرید و باهاشون زندگی کنید درکشون کنید.

داستانش، زندگی روزمره ی همه ی ماها که مشکلاتی پیش میاد نیست، یه زندگی متفاوت که من باشنیدن موضوع شیفته ی این داستان شدم، چون من همیشه از پیچیدگی توی رمان خوشم میاد، از معما و هیجان خوشم میاد و این داستان جوریه که شاید حتی باورش برای خیلیامون سخت باشه، این شد که انتخاب این بار من شد یه زندگی واقعی و موضوعی بی نظیر، ممنون از همراهیتون و امیدوارم لذت ببرید.


مقدمه:

زندگی، درست همون چیزیه که هیچ وقت قابل حدس نیست، نه با فال قهوه نه با پیشگویی.

زندگی، مثل یه راهروی تاریکه که با هر قدمی که بر میداری فقط به اندازه ی همون قدمت روشن میشه و بقیه ی راهو نمی بینی.

زندگی، درست جایی غافلگیرت میکنه که هیچ وقت فکرشم نمی کنی.

زندگی هست که یادت میده چقدر قوی باشی و چقدر ضعیف، هیچ کس قوی یا ضعیف به دنیا نمیاد، هیچ کس پولدار یا فقیر به دنیا نمیاد، زندگیه که تو رو می چرخونه.

زندگی، آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته.

زندگی کردن، سخت ترین کار دنیاست که خیلیا تجربه نکردن، چون دارن میگذرونن که فقط زنده باشند...

حکایت خیلی از ماها

اما...

اما یه چیزی هست که میتونه همیشه سر بلندت کنه، اونم بازی کردن با زندگیه، باید یاد بگیری قاعده ی بازی رو و خودت یه ابر قهرمان باشی توی این بازی...





فصل اول


حوله را برداشتم تنم کردم، کمربندش را محکم بستم از حمام بیرون آمدم، قهوه روی میز آماده بود، سمتش رفتم انگشتم را رویش تکان دادم با احساس گرمایش با رضایت عقب رفتم، سمت آینه چرخیدم، دستانم را درون موهای خیسم فرو کردم، جلوتر رفتم به چشمان قرمز شده ام به خاطر آب حمام نگاه کردم، نیش خندم باعث شد لبم کج شود، قرار نبود با این خانواده روبه رو شوم اما با اصرار مامان کتی قبول کردم که پا تو اون مهمونی بذارم اما قرار نبود مثل همیشه بهشون خوش بگذره.

چرخیدم سمت کلوزت( اتاقک لباس) رفتم، در کمد را باز کردم، کت شلوار طوسی را بیرون آوردم، پیراهن سفیدی انتخاب کردم، در کشوی ساعت ها را باز کردم از بینشان ساعتی انتخاب کردم، بیرون آوردم، کفشهایم را هم انتخاب کردم و همان جا لباس ها را تنم کردم، کت را دستم گرفتم و به اتاق برگشتم، کت را روی تخت انداختم، فنجان قهوه را برداشتم کمی از آن را خوردم.

فنجان را سر جایش گذاشتم سمت آینه رفتم، سشوار را روشن کردم موهایم را حالت دادم، با اتمام کارم افترشیو را روی صورتم زدم، با رضایتم جلو رفتم، کف هر دو دستم را روی میز گذاشتم خیره شدم به صورتم، بی اختیار باز نیش خند زدم.

-من پندار فروتن با سی و چهار سال سن و کلی تجربه تا به امروز، توی سی سالگی پدرمو از دست دادم و من موندم تاج سرم، مادرم، مادری که با تمام وجودش حق مادر بودنشو برام تمام کرده، مادری که براش نوکری هم کنم کمه، دعاهای اون و پدرم منو سر بلند کرد،

از هیچ، تونستم برسم به این مرد جلوی آینه، به کسی که هیچ کس فکرشم نمی کرد این جا قرار بگیرم، داشتن یه شرکت بزرگ با این ثروت از تصور خیلیا به دور بود، همون کسایی که ازم دریغ کردن که فقیر بمونم، همون کسایی که ظلم کردن الان ادای آدم خوبارو در میارن، اما پندار کسی نیست که از اون همه ظلم بگذره، نمی گذرم و همه ی اونا باید تاوان ظلمشونو پس بدن،

همونا باعث شدن جز مادرم به هیچ زنی اعتماد نکنم، همونا باعث شدن با سی و چهار سال سن هیچ وقت به فکر ازدواج نیوفتم ،فقط و فقط به فکر چند ساعت خوش گذرونی باشم، چون تمام زن های اطرافم منفعت طلب بودن، برای رسیدن به این منفعت به هم خون خودشون هم رحمی نداشتن،

اما حالا نوبت منه که می تونم تک تکشونو به روز سیاه بشونم، می خوام ثابت کنم من پندار فروتنم کسی که یه روز مثل آشغال باهاش برخورد شد و حالا می خواد با تمام اطرافیانش مثل آشغال برخورد کنه، تا همه ی اونا بفهمن اون روزا تو اون سن و سال چی کشیدم و مادرم بود که همیشه آرومم می کرد،

یه مردی که توی اون خانواده به ظاهر دوست، همه از اُبهتم میگن از اخلاق تندم و خنده ای که هیچ وقت ندیدن، کسایی که از زیر زبون مامان بیرون کشیدن تا بیشتر با منو اخلاقم آشنا بشن، اما...اما با تمام اینایی که فهمیدن هرگز نتونستن به من نزدیک بشن و تلاششون بی فایده بود، حالا نوبت منه، نوبت منه که بتازونم.

نیش خندی تحویل خودم داد و آرام گفتم: دانلود رمان

-میام که فقط یکم امشبو براتون قشنگ تر کنم.

از آینه فاصله گرفت چرخید، ضربه ای به در خورد لبخند زدم و آرام گفتم:

-بیا تو مامان

در باز شد، مادرش با لبخند وارد اتاق شد و گفت:

-انگار همیشه میدونی کی پشت دره





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند 1398 | 17:47 | نویسنده : رمان |
رمان پر
رمان پر

دانلود رمان پر اثر شارلوت مری ماتیسن با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

داستان زندگی کارمند اداره بیمه راجر دالتون است که در پی مرگ مشکوک یکی از مشتریان جهت صحت ماجرا با عنوان بازرس پلیس به منزل مقتول رفته و او که متاهل است علیرغم داشتن زن و فرزند شانزده ساله ای دلباخته دختر دزد و بیوه ای به نام ماویس می شود و چون صدای خوبی دارد زن را به خوانندگی تشویق می کند و راجر که توان پرداخت هزینه آموزش خوانندگی را ندارد دست به اختلاس و دزدی از اداره می زند و بعد از سه سال حبس اکنون ماویس هم یک خواننده سرشناس شده و ...

خلاصه رمان پر

صورتش جوان و جذاب بود! کمتر زنی بود که او را زشت بپندارد! در چشمانش حالتی موج میزد که او را یک انسان خوشبخت نشان میداد ... او بنا به رای دادگاه به سه سال حبس با کار مداوم محکوم شده بود ... هر کس دیگری بجای او بود خشمگین و ناراحت به نظر میرسید اما او چهره آرام و متبسم داشت در حالی که میدانست او را به سوی زندانی میبرند که بایستی سه سال تمام بدون انکه امید ملاقاتی داشته باشد در آن بگذراند .

با این حال باز هم خود را خوشبخت میدانست تلاش قضات دادگاه برای کشف محل اخفا طریقه ی مصرف یک هزارو دیویست لیره انگلیسی که پول کمی نیست به جایی نرسید آنها نتوانستند بفهمند که این مبلق پولبه چه علتی برداشته شده ؟

او همواره ساکت و ارام بود و جز در مواردی که مایل بود به هیچکدام از پرسش های قضات جواب نمیداد و همین سکوت و آرامش مداومش بود که تمام قاضیان دادگاه او را لجباز و احمق تصور کردند من همه ی این ماجرا را فراموش کرده بودم چون بیش از چهار سال از آن جریان گذشت تا من بر تمام اسرار نهفته در دادگاه ان روز پی بردم.

روجر دالتون را از زمان کودکی میشناختم، با او همکلاسی بودم ... آشنایی من و او از پشت میز و نیمکت های مدرسه شروع شده بود ... یادم نمی آیدکه کلاس چندم بودم او را به خاطر داشتن صدای زیبایش در گروه کر مدرسه پذیرفتن او هر هفته به همراه افراد دیگری به کلیسا میرفت و آواز میخواند.

ولی پس از آن به جهت تفاوت هایی که در فکر و سلیقه ما بود کم کم از هم فاصله گرفتیم و با وجودی که یکی دو ساله بعد هم همکلاس بودیم اما هیچ ارتباط نزدیکی بین ما نبود ... روجر همیشه دوست داشت تنها باشد و فکرکند اما من نقطه ی مقابل او بودم.

در تابستان خودم رو با فوتبال و خوردن قهوه و ساندیچ سرگرم میکردم و در زمستان اوقاتم رو در زمین تنیس میگذراندم، نمی دانم چرا پس از چند سالحرارت و گرمی صدایش را از دست داد طوری که ...

به لینک زیر مراجعه کنید :

دانلود رمان پر





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : سه شنبه 17 دی 1398 | 2:02 | نویسنده : رمان |
رمان دزیره
رمان دزیره

دانلود رمان دزیره جلد یک و دو اثر آن ماری سلینکو با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

داستان زندگی اوژنی دزیره کلاری ملقب به دزیدریا ملکه سوئد و نروژ، فرزند فرانسیس کلاری تاجر ثروتمند ابریشم در قرن هیجدهم ( هشتم نوامبر سال 1377 میلادی ) در شهر پدری اش مارسی فرانسه چشم به جهان گشود و طی جریاناتی با ناپلئون بناپارت و برادرش آشنا می شود ...

خلاصه رمان دزیره

ناپلئون که در آن دوره یک ارتشی ساده و فقیر بود علاقه مند دزیره می شود و مصادف با سال 1794 با هم نامزد می شوند و دو سال بعد ناپلئون بدون دزیره راهی فرانسه و آنجا با یک بیوه ی سرشناس به نام ژوزفین دوبوهارنه با این نظریه که می تواند رشد و ترقی کند ازدواج می کند .

دزیره بعد از مدتی بی بی خبری تصمیم به رفتن به فرانسه می گیرد و در جشن نامزدی ناپلئون و ژوزفین سر می رسد و با پرتاب ظرفی به سمت ژوزفین مجلس را به نیست خودکشی ترک می کند .

در آن مهمانی مردی با نام ژنرال ژان باتیست برنادوت با تصور اینکه ناپلئون از سادگی دزیره سواستفاده کرده مانع از خودکشی او می شود و چندی بعد با وی ازدواج می کند.

ژان باتیست که مردی کار آزموده و با تجربه بود و افتخارات و پیروزی های متعددی داشت توسط مجلس ملی سوئد ولایتعهد برگزیده و در سال 1810 رسما پادشاه می شود ... دزیره در سال 1829 تاج گذاری و رسما ملکه کشور سوئد شد و ...

قهرمان اصلی این رمان برناردین اوژنی دزیره می باشد و قابل ذکر است که این رمان جزو ده رمان برتر دنیاست که به فارسی ترجمه گردیده است و به شدت پیشنهاد می شود از دست ندهید و نظراتتان را با ما در میان بگذارید

به لینک زیر مراجعه کنید :

دانلود رمان دزیره





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : سه شنبه 17 دی 1398 | 2:01 | نویسنده : رمان |
رمان آغوش اجباری
رمان آغوش اجباری

دانلود رمان عاشقانه آغوش اجباری اثر نگار قادری با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

بهش نگاه کردم ، به عشقم‬ ، به دنیام‬ ، به نفسم ‬، به کسی که دوسش دارم‬ ، به کسی که زندگی بدون اون واسم رنگی نداره‬ ، چقدر زجر کشیدم‬ ، خدایا خشبختیمون رو نگیر‬ ، خدا شاهد بود چه شبایی که با گریه سر به بالین نزاشتیم‬ ، به هجده سال پیش فکر کردم‬ ، به دختری سیزده ساله‬ ، به دختری که به سمت جنس مخالف کشیده شده بود‬ ، اون دختر من بودم ، به یه نفر حسم متفاوت تر از بقیه بود ...

خلاصه رمان آغوش اجباری

به یه نفر که خنده هامو تکمیل می کرد ... به یه پسر که حتی وقتی صداشم می شنوم , تموم وجودم می لرزید .

محمد پسر عموی بزرگم ، عمو شهاب ... محمد پسر آروم و سر به زیری بود وقتی حرف می زد باید خیلی زور می زدی تا صداشو بشنوی
پادشاه ذهن من محمد شده بود!

وقتی کسی از عشق یا دوست داشتن حرف می زد , ذهنم پا برهنه می رفت به سمت محمد ... ناخوداگاه تصویر محمد جلو چشام نقش می بست.

دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی در برابرش ناتوان بودم ... وقتی می دیدمش پس میفتادم ... وقتی اسممو صدا می کرد , قلبم از تپیدن می ایستاد و دوباره شروع می کرد به زدن ...

طوری می زد که می خواست از جاش کنده بشه ... زبونم قفل می شد و دیگه نمی تونستم حرف بزنم!

پیش دوستام راحت از محمد می گفتم ... بدون ترس , بدون دلهره ...

به لینک زیر مراجعه کنید :

دانلود رمان آغوش اجباری





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : يکشنبه 14 مهر 1398 | 0:53 | نویسنده : رمان |
رمان عروس خون بس
رمان عروس خون بس

دانلود رمان عروس خون بس اثر مریم نازنین با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

داستان این رمان راجب دختری به نام روژان می باشد که در یک روستایی زندگی می کند که اهالی آن به شدت به رسم و رسومات قدیم و اجدادی خود پایبند هستند ، روژان از روی یک رسم قدیمی که هنوز هم در بعضی از روستاها استوار است، دادباخته به قربانی شدن می شود و این محکومیت فقط به یک دلیل است ، دختر بودن!

خلاصه رمان عروس خون بس

خواستگارا رفته بودن جواب هر دو طرف مثبت بود ... شام آماده بود سفره شام انداختن ... همه نشسته بودن و مشغول خوردن!

با صدای حسن همه بهش نگاه کردن ... مامان روژان کجا اشپزی میکنه غذا میخوره ؟ هیچکس جوابی نداشت تازه یادشون افتاده بود که از صبح چیزی براش نبردن.

دلینا رو به دنیا کرد ... دنیا براش ناهار بردی ؟نه یادم رفت ... این دختر صبحانه هم نخورده ... من دیدم رنگش پریده تو انبار ولی هیچی نگفت .

صدای اورنگ بلند شد ... به درک که نخورده شامتون بخورین اون دختره پوستش کلفت تر از این حرفاست.

دلینا از خودش بدش اومد اون زندگی این دختر خراب کرده حالا راحت کنار خانوادش غذا میخورد ... حسین نگاهی به مهیار کرد که چیزی نمیگفت با غذاش بازی میکرد!

هیچکس حرف نمیزد و صنم به این فکر میکرد چه دختر مقاومیه که دست به یه تیکه گوشتم نزد، دختر هفت ماه بود که اونجا بود ولی هیچوقت اعتراض نکرد

شام خورده شد سفره رو جمع کردن چایی آوردن ... دلینا بشقابی برنج با خورش برداشت رفت سمت در ...

به لینک زیر مراجعه کنید :

دانلود رمان عروس خون بس





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : يکشنبه 14 مهر 1398 | 0:51 | نویسنده : رمان |
رمان سیگار شکلاتی
رمان سیگار شکلاتی

دانلود رمان سیگار شکلاتی اثر هما پور اصفهانی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم

سیگار شکلاتی روایتگره داستان یه مرده ، یه مرد خسته و تنها ، بریده از همه و چنگ انداخته به دنیا برای نجات خودش از هر سقوطی ، نه تنها خودش ، که هر کس دیگه ای که شاید مبتلا بشن به دردی که اون کشیده و چشیده ، با سلول به سلول تنش ، با ذره ذره و قطره قطره خونش می خواد ریسمانی باشه برای بالا کشیدن هر کسی که تو قعر چاه تنهایی و ضلالت فرو میره ، حتی اگه باعث بشه خودش سقوط کنه

خلاصه رمان سیگار شکلاتی

زنی که توی عنوان جوونی ... توی روزایی که هم سن و سال هاش به فکر جدیدترین مارک لوازم آرایش و مدل لباس و هزار هزار هزار چیز دیگه هستن تصمیم می گیره مرد باشه .

تصمیم می گیره از چیزی که اونو ضعیف نشون می ده فاصله بگیره ... بره به سمت قدرت ... بره به سمت هر چیزی که اونو به خواسته اش می رسونه.

زنی که خسته می شه از محبت ... و وقتی زن ... لطافت ... پاکی ... بخواد از جنس مهربونی نباشه دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه!

دلم با خنده تو گرم میشه تو روزایی که دنیا سرد باشه تو رو حس میکنم میفهمم اینو یه زن میتونه گاهی مرد باشه ، زنی که آفریده شده تا دنیا رو پر از آرامش کنه!

حالا نیاز داره کسی به خودش آرامش رو تزریق کنه ... که کسی باشه تا شونه های پر دردش رو عمیق فشار بده و هر دردی که روی اون شونه های نحیفه رو برداره.

زن حتی اگه خودش بخواد ... حتی اگه به جبر زمونه تصمیم بگیره زن نباشه ... توی یه شکاف کوچیک زندگی ... همین که حس کنه کسی بهش نیاز داره باز زن می شه و سرشار از محبت .

حتی اگه از احساساتش سال ها و قرن ها فاصله گرفته باشه ... این غریزه یک زنه...

به لینک زیر مراجعه کنید :

دانلود رمان سیگار شکلاتی





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : يکشنبه 14 مهر 1398 | 0:51 | نویسنده : رمان |
رمان هراس ابدی
رمان هراس ابدی

دانلود رمان هراس ابدی اثر رقیه اروجی - Roqie69 با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا ویرایش شده با لینک مستقیم

هراس ابدی داستانی است از اشتباهاتی که تمام نمی شوند و می مانند و در نهایت باعث سقوط انسان می شوند ، این سقوط می تواند از یک ذهن ساده به یک هراس ابدی باشد و همان گونه که برای دختر جوان قصه ما به نام بهار بود ، بهاری که زندگی اش در چهار فصل نوشته می شود.

خلاصه رمان هراس ابدی

فصل اول از جایی شروع می شود که بهار در زندگی اش رنج می برد.

او برای رهایی از این رنج بی هویتی درون خود است که تصمیم می گیرد برای مدتی کوتاه زندگی اش را رها کند و شوهرش را و دخترش را نیز و به نزد دوستش که در اصفهان زندگی می کند برود.

اما برگشتن از این سفر به آن آسانی ها هم که باید نبود و در میانه راه دچار سانحه رانندگی می شود و حافظه اش را از دست می دهد!

در فصل دوم است که پای در جایی می گذارد که نمی دانست کجاست و در بستری از حوادث و اتفاقات تلخ و شیرین قرار می گیرد و انگار کسی این ها را برای او رقم می زند تا زهر یک گناه و تاوان یک اشتباه از او کشیده شود .

در همان فصل است که در میانه تنفر و ترس، عشق در قلبش خانه می کند و عاشق مردی می شود که تیغ بُرّنده رسوایی را زیر گلویش می گذارد ...

این رسوایی در وجود او شکل می گیرد و بزرگ می شود و زمانی که می خواهد پای در دنیا بگذارد زن حافظه اش را بدست می آورد!

در فصل سوم است که همه گذشته در برابر چشمانش قد علم می کند و ان اشتباهی که زندگی اش را به تباهی کشید نیز و در فصل پایانی که بهار می خواهد به هراس هایش پایان دهد و قدمی برای جبران برداشته باشد

اما همیشه همه چیز جبران کردنی نیست ...

به لینک زیر مراجعه کنید :

دانلود رمان هراس ابدی





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : يکشنبه 14 مهر 1398 | 0:51 | نویسنده : رمان |
رمان بادیگارد

دانلود رمان پلیسی بادیگارد اثر shaloliz با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با لینک مستقیم

درباره دختریه به نام آوا که برای حرفه باباش همیشه محافظ شخصی پا به پاشه ، اما دختر از سر یکدندگی با پدرش بادیگاردها رو دور میزنه یا انهزامشون میده …

خلاصه رمان بادیگارد

صبح با صدای زنگ از خواب بیدار شدم. زود رفتم دوش گرفتم … وقتی که جلوی آینه نشستم … دیدم که صورتم یکم کبود شده!

لوازم آرایشمو برداشتم و شروع کردم به آرایش کردن ، تا میتونستم آرایش کردم ، به خودم تو آینه نگاه کردم!

آوا جون آماده برای جنگ امروز … از اتاق بیرون رفتم … دیدم یه مردی دم در ایستاده!

هه هه لابد بادیگارد جدیدمه … صبر کن تو هم حالتو میگیرم!

سلام کرد … جوابشو ندادم و مستقیم رفتم پایین … رفتم توی آشپزخونه و به صغری خانم و میلاد سلام کردم … تا لقمه اول رو گذاشتم دهنم سر و کله بابا همراه اون مرد پیدا شد!

بابا … ایشون آقای صادقی بادیگارد جدیدته … پوزخند صدا داری زدم … میلاد با اشاره بهم فهموند که چیزی نگم!

بابا … این چه قیافه ایه که برای خودت درست کردی … جواب من باز سکوت بود … بابا … آوا با توام … میگم این چه ریختیه برای خودت درست کردی!

اینجوری میخوای بری دانشگاه …

به لینک زیر مراجعه کنید :

دانلود رمان بادیگارد





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : جمعه 12 مهر 1398 | 1:03 | نویسنده : رمان |
رمان باورم کن
رمان باورم کن

دانلود رمان باورم کن اثر آرام رضایی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه ، به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن ، بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه ، آنید از عمد دنبال خونه ای میگرده که بدون مرد باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن ، همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و …

خلاصه رمان باورم کن

آنید به سرعت سوار اتوبوس شد و تو جاش نشست … از پنجره ی اتوبوس پدرش و دید که کنار ماشین ایستاده و براش دست تکون می ده!

اونم دستی به نشانه ی خداحافظی برای پدرش تکون داد و آروم تو جاش نشست … هدفون و از کیفش در آورد و مشغول گوش کردن به آهنگ شد!

آنید سفر با اتوبوس و دوست داشت و تنها دلیلش هم این بود که تو اتوبوس هر بار فیلم جدیدی پخش میشد و نصفی از راه و بدون اینکه بفهمی طی میکرد!

آنید به فیلم دیدن علاقه ی زیادی داشت همین طور کتاب خوندن و خیلی دوست داشت … عاشق ماجرا جویی بود … آنید فرزند دوم از یک خانواده ی پنج نفری بود یک خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر از خودش داشت!

خواهرش آنیتا ازدواج کرده بود و یک دختر کوچولوی ناز مامانی به اسم عسل داشت … دلش برای آنیتا تنگ شده بود دلش برای اون کوچولوی معصوم با اون نگاه مهربون و لبخند شیرین پر میکشید!

آنقدر عجله داشت که حتی نتونسته بود عسل و که خوابیده بود ببوسد و ازش خداحافظی کنه … آنید تو یکی از شهر های شمالی زندگی میکرد و خودش دانشجوی مهندسی کشاورزی تو کرج بود …

به لینک زیر مراجعه کنید :

دانلود رمان باورم کن





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : جمعه 12 مهر 1398 | 1:03 | نویسنده : رمان |